چه رسوا کرد ما را درد عشقت همی کوشم به رسوا کردن دل
چو عشقت آتشی برجان من زد بر و دودش بود از روزن دل
آره بدون سلام هم میشه شروع کرد...ولی تو روخدا هیچوقت بدون خداحافظی تمومش نکن. بدجور اذیتم. فکر یه عزیزی بدجور فکرمو اذیت می کنه.
آخه مگه میشه فکر نکرد؟ مگه میشه بی خیال شد؟ مگه میشه به تقدیر سپرد؟؟ جمعی به جد و جهد نهادند وصل دوست جمعی دگر حواله به تقدیر می کنند
راستی! خوبه که آدما واسه زندگیشون بهونه داشته باشند...نه...؟ آخه از کله صبح تا بوق سگ واسه چی می دوئند؟؟ شادن، غمگینن، واسه چی؟ داد میزنن، آرومن، واسه چی؟ میمیرن زنده میشن، واسه کی؟
میگم خوش به حال کفتر بازها...به بهونه کفتراشون چه حالی میکنن رو بوم...نمی فهمی...تا کفتر باز نشی نمیگیری چی میگم. وقتی کفترت جلوی چشمات واست چند دور رو هوا معلق میزنه انگار دنیا رو بهت دادن. آره کفترت واسه تو می پره...واسه تویی که دوستش داری...دیگه چی میخوای؟!
تو زندگیت بهونه دار شو...وگرنه فقط زنده ای! شایدم مردی! بگرد دنبال کفترت...شاید رو بوم یکی از همین ساختمونای سر به آسمون، خورده به کوری شب و منتظر سفیدی صبحه. شاید...
نوشته شده توسط حاشیه در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 | موضوع: