به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم
الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد
مرا روزی مباد آندم که بی یاد تو بنشینم
جهان بیم است و بی بنیاد از این فرهادکش فریاد
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم
اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان ته جای دوست بگزینم
سلام، آغاز حرفهای نگفته... حرف حساب، کم است و شاید این دلیل موجهی برای سکوت طولانی ام باشد... چرا که حرف ها تنها از زبان منتقل نمی شوند... گاه صدای سنگین خاموشی و فریاد رسای سکوت پرده قلبها را نیز می لرزاند چه رسد به پرده گوش...
دوری ام را، بی زبانی ام را، کوری ام را، کری ام را،...و اینبار پرحرفی ام را ببخش...
تو ببخش...

نوشته شده توسط حاشیه در جمعه شانزدهم فروردین 1387 | موضوع: