تبليغاتX
در حاشیه
 بهونه
چه رسوا کرد ما را درد عشقت
همی کوشم به رسوا کردن دل

چو عشقت آتشی برجان من زد
بر و دودش بود از روزن دل

آره بدون سلام هم میشه شروع کرد...ولی تو روخدا هیچوقت بدون خداحافظی تمومش نکن.
بدجور اذیتم. فکر یه عزیزی بدجور فکرمو اذیت می کنه.

آخه مگه میشه فکر نکرد؟ مگه میشه بی خیال شد؟ مگه میشه به تقدیر سپرد؟؟
جمعی به جد و جهد نهادند وصل دوست
جمعی دگر حواله به تقدیر می کنند

راستی! خوبه که آدما واسه زندگیشون بهونه داشته باشند...نه...؟ آخه از کله صبح تا بوق سگ واسه چی می دوئند؟؟ شادن، غمگینن، واسه چی؟ داد میزنن، آرومن، واسه چی؟ میمیرن زنده میشن، واسه کی؟

میگم خوش به حال کفتر بازها...به بهونه کفتراشون چه حالی میکنن رو بوم...نمی فهمی...تا کفتر باز نشی نمیگیری چی میگم. وقتی کفترت جلوی چشمات واست چند دور رو هوا معلق میزنه انگار دنیا رو بهت دادن. آره کفترت واسه تو می پره...واسه تویی که دوستش داری...دیگه چی میخوای؟!

تو زندگیت بهونه دار شو...وگرنه فقط زنده ای! شایدم مردی!
بگرد دنبال کفترت...شاید رو بوم یکی از همین ساختمونای سر به آسمون، خورده به کوری شب و منتظر سفیدی صبحه.
شاید...
نوشته شده توسط حاشیه در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 | موضوع:
 فریاد
به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد

مرا روزی مباد آندم که بی یاد تو بنشینم

جهان بیم است و بی بنیاد از این فرهادکش فریاد

که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم

اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست

حرامم باد اگر من جان ته جای دوست بگزینم

سلام، آغاز حرفهای نگفته... حرف حساب، کم است و شاید این دلیل موجهی برای سکوت طولانی ام باشد... چرا که حرف ها تنها از زبان منتقل نمی شوند... گاه صدای سنگین خاموشی و فریاد رسای سکوت پرده قلبها را نیز می لرزاند چه رسد به پرده گوش...

دوری ام را، بی زبانی ام را، کوری ام را، کری ام را،...و اینبار پرحرفی ام را ببخش...
تو ببخش...
نوشته شده توسط حاشیه در جمعه شانزدهم فروردین 1387 | موضوع: